
دل من ای نی محزون
ز چه در شور و نوائی
مگر آزرده داغی
که چنين مويه سرائی
ز سر سوز بنالی
بشب و روز بموئی
مگر از هجر غمينی
مگر از يار جدائی
بگلستان سحر شو
ز دم صبح مددجو
مگر ای غنچه بيابی
نفس عقده گشائی
قدم صدق نداری
اگر از درد بنالی
بچشی لذت دردی
تو که در بند دوائی
برو از يار نشان جو
اگر از دلشدگانی
برو آئينه صفت شو
اگر از اهل صفائی.


غصه هایت را شبی با دست خود پر می دهم
صد افق را شبی به چشمانی که شد تر می دهم
گر چه دریای نگاهم گشته از قایق تهی
متن به خاک ساحلت یکریز گوهر می دهم
آسمان قلب تو خالی ز پرواز است و من
بر فراز وسعت پاکش کبوتر می دهم
من شدم باران و هر شب در خم پس کوچه ها
بهترین آواز را از عشق تو سر می دهم


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذارپروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن............
ولي عاشقونه...


هر که بر من مي رسد گويد که يارت يار نيست
جور عشقش را مکش هر چند که بارت بار نيست
ساقيا امشب مخالف مي نوازي تار را
يا که من بسيار مستم يا که تارت تار نيست


روزی از پی کاری گذرم به بیابانی افتاد. به سنگی رسیدم و نوشته ای را روی آن دیدم . متن نوشته این بود:
« اگر کسی عاشق شود چه باید بکند؟ »
در زیر سوال نوشتم:
« باید صبر کند تا خواست خدا چه باشد. »
بر حسب اتفاق بار دیگر گذرم به آن بیابان افتاد و سنگ را دیدم. در زیر نوشته باز سوال شده بود:
« اگر طاقت صبر نباشد چه باید کرد؟ »
در جواب نوشتم:
« باید سر روی سنگ گذاشت و مرد. »
بعد از مدتی دوباره خاطر آن سنگ از ذهنم گذر کرد. به سراغ آن بیابان رفتم و سنگ را دیدم که جوانی به آن تکیه کرده و به یک خواب طولانی و ابدی فرو رفته است.


پای بند زیبایی اویم
پروانه بیش از آن که بسوزندش
خرمن هستی خویش بسوخت
دیشب مرا با پروانه دل سوخته و عاشق دل باخته سخنانی به میان آمد.
در من آتش افروخت که هنوز هم می سوخت، گاهی بر می خاست و بر گرد خورشید رخسار محبوبش می گشت و گاهی از خود بی خود می شد و به زمین می افتاد. نظرش جز به روی معشوق نبود و هر طرف او را می افکندند، باز به جانب محبوبش نظر می انداخت. مدتی در زیر چراغ بی هوش افتاد، چون به هوش می آمد، باز بر می خاست و به دور محبوبش پر و بال می زد.
از او پرسیدند که ای عاشق دل باخته جگر سوخته! چرا از دیروز که پیش ما آمده ای تا به حال به کناری خزیده بودی و حال چنین؟ گفت: جلوه معشوق، ما را بر این کار داشت.
پرسیدم: غرضت از این گردش به دور معشوقت چیست؟گفت: دوست فنای ما باد.
پرسیدم: چرا یک باره خود را به آتش نمی افکنی؟گفت: چه کنم، من او را برای خود می خواهم، نه خود را برای او.
گفتم: این نه رسم عاشق است. گفت: چه کنم، پای بند زیبایی اویم و معشوق مرا به خود راه نداد.
پرسیدم: چرا به زمین می افتی؟ گفت: ما را تاب دیدار او نیست، هر چند به دور وجودش می گردم و التماس می کنم مرا از خود دور کن، دستی به سینه ام می زند که برو، تو نامحرم این وضعی.
خودخواهان را در این بزم راه نباشد.
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هر کسی دیوانه بود
پرسیدم: چه می شود که مدتی به زمین می افتی و حرکت نمی کنی؟ گفت: اگرچه من نامحرم هستم، ولیکن لن ترانی اش هم به من لذت می بخشد که مدتی از خود بی خود می شوم.
پرسیدم: چرا با اینکه تو را می راند دست از دامنش نمی کشی. گفت: آه، آه که این نه رسم عاشقی است.
پرسیدم: چرا سخن نمی گویی، همیشه روزها مهر سکوت به دهان زده، به کناری خزیده ای؟ گفت: آرزوی وصال یار ما را چنین و چنان کرده بود.
گله از دوست بسی بی شرمی است، دوست نه هجران ما خواهد.
گفتم: درس عشقی به من بده! گفت: برو، برو از من چه خواهی؟ این سخن با شمع گوی که از سرشب تا صبح به پا می ایستد و می سوزد و می گرید تا نابود گردد.
عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود،
در حرم دل، نشود خواستنی
آن که جان داد، به شمشیر تو جانانه شود
آن که مست تو شود، ساقی پیمانه شود
آن که از عشق تو دیوانه نشد، عاقل نیست
عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود.
پاسی از شب نرفته بود که او را به کناری نهادم، باز برگشت و دیده به محبوبش دوخت. پرسیدم: این چه حالت است. گفت: ما را انتظار دیدار دوست به این حال واداشت.
چون خورشید هاله گشت، او را به کناری یافتم. باز به همان حالت آرام و خاموش، به انتظار محبوب. یکی از دوستان به پیش من آمد. به او قصه شب گذشته را گفتم و او را به پیشش آوردم، پس از مدتی نظر کردم، دیدم او را پامالش کرده اند، پر و بالی شکسته و در بستر بیماری اش افکده اند. از پروانه پرسیدم: این چه حالتی است که در تو می بینم؟ با صدای ضعیف گفت: ما را از خود راندند و لگد قهر بر سر ما زدند که برو، هرکس را به این درگاه راه نباشد. مرا به حالت او رأفت افتاد. عصر آن روز، او را به کناری یافتم، در حالی که بال و پری در او نمانده بود،
چون دست به او زدم تنها خاکستری به دستم خورد.
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است


نرد، فلسفه زندگی است!
عرصه ای که در آن دوازده مهره سفید (12 ساعت روز) و دوازده مهره سیاه (12 ساعت شب) در اختیار انسان است و تقدیر از شش جهت (شمال – جنوب – شرق – غرب – بالا – پایین) بر او نازل می گردد. این است که تاس را شش وجه ساخته اند.
و اما دو تاس که یکی «ظاهر» است و دیگری «باطن». ای خوشا بحال آنکه تاس ظاهر و باطنش عین هم باشد، تا جفت بازی کند. و خوشتر آنکه ظاهر و باطنش در تمام ابعاد کامل باشد که جفت شش بازی کند، تا در کنج خانه ببندد.
آنچه به واسطه آن دو تاس نازل می گردد، جبر است و بازی با مهره ها اختیار. پس لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین شرح تخته نرد است!
سرانجام برنده آن کسی است که عرصه دل را زودتر از دغدغه روز و شام خالی کند.


۱- غرور...!
۲- عشق...!
۳- دروغ...!
تا اینکه انسان...
از روی غرور...
به عشقش...
دروغ نگه...!


زائرم و راهی زیارتم، زیارت یک دیدار،
زیارت یک لحظه، زیارت فرجام یک دلدار
آفتاب وجود شمس الشموس سلطان طوس حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاه التهیه و السلام در روز سه شنبه یازدهم ذیقعده سال 148 هجری قمری در شهر مدینه پرتوافکن گردید.
پدرش حضرت امام موسی کاظم (ع) هفتیمن امام شیعیان و مادرش نجمه دومین زنی است که دست قدرت الهی او را از مغرب به دیار اسلام فرستاد و چون نجمه کنیزی بیش نبود اما دارای نجابت و دامن عفت، خداوند او را از مغرب اروپا به دیار عرب فرستاد تا مهد تربیت و صدف گوهر ولایت گردد و به امام کاظم الهام کرد که او را خریداری کند تا امام هشتم و سرّآفرینش به وجود آید.
وجود مبارک حضرت رضا (ع) در مهد عصمت و آغوش ولایت تربیت و نشو و نما یافت و از سرچشمه وحی و الهام، ادب و فضیلت آموخت و در مکتب ربوبی تربیت شد.
امام هشتم به (رضا) و سراج الله و نور الهدی و قره المومنین مشهور و ملقب است و چون خدا از او در آسمانها و پیغمبرش در زمین از او راضی بوده است او را رضا گفتند. کنیه اش (امام رضا- ابالحسن- ابوعلی و ابوالقاسم) بوده است.
حضرت رضا (ع) در جود و سخاوت، در عبادت و بندگی سرآمد مردان آسمانی بود. او کانون و کمال بود. او مظهر عاطفه و عشق و محبت بود. او معدن جود و سخاوت و ملجا و پناه ضعفا و مستمندان بود. در فصاحت و بلاغت و احتیاجات علمی و مناظرات، مهر سپهر هشتم آسمان ولایت و اقیانوس متلاطم علمی و فضیلت بود.
آری حضرت رضا (ع) مانند دریا به خود می خروشید و لؤلؤ و مرجان و دنیا رو در هم می بخشید و کمتر کسی بود که از محضرش بهره مند نشده باشد. امید آنکه بتوانیم رهروان راه آن حضرت باشیم.
میلاد آن در گوهر یگانه بر شیعیان مبارک باد.


مي نويسم فقط واسه خودم!
واسه اونوقتايي که دلم تنگه و هيچ جا نمي تونم خاليش کنم!
اينجا مي نويسم واسه ي تنهايي هام !
يعني راستش تنهايي خودم که نه !
تنهايي هاي او !
همونيکه نيگام کرد گل بودم و کيميا شدم !
همونيکه تو اين عالم فقط خودشه که خريدارمه ! حالا تو بخري يا نخري خيالي نيست واسه مني که او منو خريده! تو بياي يا نياي فرقي نمي کنه واسه مني که مستم از يه نيم نگاه او !
دلمو دارم آب و جارو مي کنم خودش قدم بزاره ايشالله ! کور شه هرچي چشم نامحرمه !
اينجا مينويسم واسه اينکه اونوقتايي که توي اين خراب شده ي دنيا که سر و تهشو بزني مصيبته و غم و غصه دلم مي گيره و حرفمو به هيچ کي نمي تونم بگم! بيام اينجا داد بزنم!
داد بزنم بهت بگم! به تو! به همه! به خودم بيشتر از همه! که بي معرفت اوني که هرچي داري از او داري تنهاست! لعنت به اين دل صابمرده که سنگ شده و نمي شکنه از غربتي که کمر دنيا رو داره خم مي کنه !
لعنت به اون چشمي که اشکشو ول نمي کنه رو گونه ها تا تر بشه از عشق آقا !
سلام به اوني که بين الطلوعين به عشق آقاش بيدار مي مونه و آروم آروم عهد مي خونه !
سلام به اوني که صبح جمعه ديوونه وار از خواب مي پره! دنبال يه جايي مي گرده و يا دنبال کسي !!!! که بره بشينه و با هم داد بزنن که کجايي اي پسر احمد !
قربون اون اشکي که از غربت آقا بند نمياد !
قربون اوني که جام عشقش هيچ وقت پر نمي شه و هميشه جا داره !
درود به اوني که غروب جمعه مرغ پرکنده ميشه و دلش پر غصه ميشه و بغض خفش مي کنه ! واسه يه موضوع خيلي ساده! آقاش نيومده !
همون موضوعي که واسه همه ي مردم عاديه ! اووووه بابا تو ديگه کي هستي حالا فکر کرديم چي شده ! آقام نيومده آقام نيومده !
حالا اصلا مگه بياد چي ميشه !
اصلا مگه فرقي مي کنه !
چه کرديم با دلامون! که رحمه واسعه خدا شامل حال دلمون نميشه !
قربون اون آقايي که ....
خيليييي غريبه
کاش مي فهميدم دارم چي مي گم !
بايد مي مردم واسه همين يک کلمه !






